تو سرزمین منی

دورو دست نیافتنی

سرزمینی که پرچمی بردار ندارد

روز پرنده ای سپید برشانه هایت

ماه در آسمان چشم تو بیداد می شود

دنیا

روسپی خانه ی مهوعی ست

بیا

پیدایم کن

در گریه های کودکی

زیر بازارچه ای شلوغ

پیدایم کن

بر اندوه سایه ی زنی

فرو رفته در مردمک غروب

من صدای کلاغ ها نبودم

رعشه هایی خراب شده ، سر این

بام و درخت و خیابان ها

آفتاب پیراهنم بود

بگو اما وقتی غم

گلوی این روزها را گرفته

چطور به تو فکرکنم؟

به دستم دور بازویت؟

به بوسه و خنده

به لبانت

که دوستت دارم بود.

اینجا بدون دعوت در سکوت و غریبانه برای دلتنگی های من به روز می شود

دعوت ها را حتمن خواهم خواند

ممنون و عذر .